دل نوشته های من و عزیزترینم
روزمرگی ها و افکارم با عزیزترینم
میشینیم و از ۲۰تی وی بفرمایید شام ایرانی رو نگاه میکنیم ...و من عاشق سروش صحت میشم ...یعنی خونه اش خیلی باحال شلوغه!ی جور عجیب و غریبی پر از کتاب ..حتی بالای کابینت های آشپزخونه ...با اون همه شلوغی که به شلختگی میزنه ادم رنگ زندگی رو حس میکنه ...مخصوصا با راحتی عجیب غریبی ک با پسرش داشت ...و رامبد جوان عزیززززم ...ک تو اوج بچگی ...توی خانواده سبزش عاشقش شدمممم.خلاصه کل پنجشنبه رو واسم ساختو من تصمیم میگیرم ک دونه دونه اش رو بخرم ...هانننن!انگار داشتم ی خانه ی سبز دیگه نکاه میکردم .... * جمعه اما خواهری رفته بود ییلاق! با دوستان همسرش و خانوماشون ...دختره ...پیوند رو میگم ...پیشم موند ...و وقتی دیدم بیحاله با اینکه حال دور دور نداشتم گفتم بیا بریم ی چرخی بزنیم ...دو تا کوچه اونطرف تر از خونه ک میریم متوجه سویشرت تو تنش میشم ...خشکم میزنه ...کلی بهش میخندم و به زور میخوام ک از تنش در بیارم اما اون میگه نه!!! فک کن من باشگاه بودم و دارم برمیگردم ..میگم اما تو اولا باشگاه نبودی دوما هم ک الان تو این گرما ک اب و عرق از ادم در میره ...این چیه ک گرفتی تنت؟!!! میگم اگه درش نیاری منم نمیام ..میگه باشه برگردیم خونه ...من مانتوم رو اگه تنهایی بپوشم خیلی گشاده به تنم! لجم میشه ..کلی جیغ و ویغ میکنم سر بچه های بیچاره ای ک دارن تو کوچه بازی میکنن و همین طور عزیزترین طفلی !!!! تهش هم از اونجایی ک خیلی دوستش دارم بغلش کردم اما ته دلم ازش چرکینه ..وقتی اومدیم خونه بهش گفتم لباست رو عوض کن و بیا بریم ...اما گفت لباسات رو دربیار نمیریم !! و.اسه همین لجوج شدم ...اعصاب خودم و خودش رو خورد کردم! و همین طور بازی بچه های تو کوچه رو ! روزام مسابقه ی دو گذاشتن و من کماکان میخوام ک چشمهام رو ببندم و وقتی بازش کنم ک سی سالمه و دارم به روزانه های جدیدم عادت میکنم ...یا عادت کردم ...روزای نو...از طی شدن این پروسه از زندگی ک همه اش استرسه و خالی شدن موهای سرم ...ک داره یکی بود و یکی نبود میشه بیزارم !
| Design By : Night Melody |


